حكيم زجاجى

964

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

از آنجا روان گشت يكسر سپاه * به نزديك شهر آمد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . شاه جهانگير تيز * درآمد پر از كين و خشم و ستيز به پيرامن شهر چون پيل مست * . . . . . . . . . . . . . . . . . بفرمود بست به هر جاى بر كار شد منجنيق * چو گردون دوار شد منجنيق . . . . . . . . . . . . . . . . شدى پرشتاب * يكى نيمه از برج كردى خراب چو سنگ از كف كينه بر كار شد * سر باره با خاك هموار شد بهادر دليران به بالا شدند * به كين از ثرى تا ثريا شدند . . . . . . . . . . . . . . . . . دليران چنين * نشستند هرجايگه در كمين رسولان فتادند اندر ميان * مغل رفت ، آمد ز بغداديان بيامد به نزد هلاكو وزير * سخن گفت با شير شمشيرگير . . . . . . . . . . چون زره كرد راست * همىگفت چون من وزيرى كه‌راست وز آنجا به سوى حرم رفت باز * به نزديك مستعصم سرفراز به دو گفت بيرون شو از خانه ، خيز * كه پيدا شد اندر جهان رستخيز . . . . . . . . . . . . . . شد به ماه صفر * از او روى پوشيد فتح و ظفر برفتند با او بزرگان دين * بر خسرو و شاه تركان چين سه فرزند با او چو تابنده ماه * شقاوت بر ايشان . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . كرد ياد * چه گويم حكايت ز بيداد و داد چنين بود تقديرش اندر ازل * كه در كار آن دولت آمد خلل ورا خسرو شاه تركان بكشت * چنين بود آن قوم را سرنبشت . . . . . . . . . . بدان مهتران داد دهر * وزير بنفرين درآمد به شهر اميران بغداد را سربه‌سر * فرستاد بيرون از آن بوم‌وبر به شهر اندرون نامدارى نماند * وز آن جمله لشكر سوارى نماند . . . . . . . . . . . . . . . . قوم گشتند رام * نگشتست خرگوش روبه ز دام سليمان شه برحمى ( ؟ ) ماند و بس * برون رفت آن نام‌برده ز پس قضا و قدر دست يكسر ببست * يكى تن از آن نامداران نرست . . . . . . . . . . . چرخ گردان به خاك * فتادند يك‌يك به دام هلاك مبارك شه نامبردار ماند * به بند بلاها گرفتار ماند